بازگشت به شعرها

شعر

و اکنون

سهیل فرامرزی

و اکنون میتوانی

لبخند بزنی...

و در انتظار جوانه ای بنشینی

که شاید تو باشد.

یک لکه انتهای صدا هیچ کس نبود

در قحطی ترانه و گل،من،تو را سرود

دیر از حضور ملتهبت شعر می شدم

مرثیه خوان هجرت دستت شدم چه زود...

تکثیر چشم های تو در اشک های من

تسلیم دستهای خدا ، فتح یک صعود

در ازدحام خاطره هایی شبیه تو

تصویر گنگ و مبهمت آغوش می گشود

اینجا تمام حنجره ها منتهی به توست

نام شماست حاصل هر گفت و هر شنود

من، بی صدای سرخ تو یکساله می شود

مبهوت یک سوال ، خودش بود یا...

و زیباترین اعجاز پیامبران

صدای تو بود

که از همهمه ی بی دریغ باران

محوم کرد.

متن فارسی · با رسم‌الخط و شکست سطر ویرایش‌شده برای وب