بازگشت به شعرها

شعر

پایان داستان

سهیل فرامرزی

می بوسمت ... و اشک،پایان داستان

من ماندم و سکوت ، با خاطراتتان

یک عمر عاشقی در کوچه های تو

یک سقف ممتد و رویای آسمان

یک بهت آشنا بر پیکرم نشست

رفتی نگفتمت ، حتی نرو ، بمان

آغاز یک غزل در چشمهای تو

چشمان آبیت،دریای بیکران

شاید ترانه بود ، شاید که مرثیه

فرقی نمی کند بعد از تو آنچنان

لرزید چشم تو ، لرزید شا نه ام

بو سیدمت ... و اشک ، پایان داستان.

متن فارسی · با رسم‌الخط و شکست سطر ویرایش‌شده برای وب