بازگشت به شعرها

شعر

خواب ندارم

سهیل فرامرزی

بیرون برو از سرم د گر تاب ندارم

امشب زفغانت غزلم ، خواب ندارم

ترسم که چو مستم ز پیت باز بیایم

امید خروش ار چه ز مرداب ندارم

آغوش سیه ابر گزیدی به چه امید؟...

بیرون ز محاق آی ، که مهتاب ندارم

چندی است که در قحطی دستی پر گیلاس

در دفتر شعرم، غزلی ناب ندارم

تا صبح نمی خوابم و پیوسته بخوانم

امشب ز فغانت غزلم خواب ندارم...

متن فارسی · با رسم‌الخط و شکست سطر ویرایش‌شده برای وب