بازگشت به شعرها

شعر

تو هم نفهمیدی

سهیل فرامرزی

غرور مرد، به روی دو دست او خشکید،تو هم نفهمیدی ...

غریو غمزده ای، توی کوچه ها پیچید، تو هم نفهمیدی ...

شکوه شعر، به پایت فتاده ، گل بانو

که بغض تلخ قناری، به خاطرش ترکید‌، تو هم نفهمیدی ...

صدای ممتد " نه ..." ، مرگ شاعری گمنام

و اشک مرد، درون دو چشم او لرزید‌، تو هم نفهمیدی ...

صبور و ساکت و تنها، نشسته رو به غروب

و شانه های نجیبش ، ز گریه، می لرزید، تو هم نفهمیدی...

متن فارسی · با رسم‌الخط و شکست سطر ویرایش‌شده برای وب